|
عشق تنها بهانه برای زندگی
عشق من عاشقم باش
که تن به شب نبازم
برخیز که ازغیر تو مرا داد رسی نیست
گویی همه خوابند کسی را به کسی نیست
آزادی وپرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خیر از پیشرو و بازپسی نیست
تاآینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز توکسی نیست
من در پی خویشم به توبرمی خورم اما
آنسان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم خارو خسی نیست
امروز که محتاج توام جای توخالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
درعشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست
|